آنچه باقیست فقط خوبی هاست .
در کله پزی ها هم 'زبان' از 'مغز' گرانتر است،درست مثل جامعه ای که چرب زبان ها از عاقلان ارزشمندترند...
نویسندگان
(به خاطر جنگلی که سوخت)
از زبان جنگل شاه بیشه
"نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد "
من بلوطم ، شاه بلوطم ، درختی کهنسال و همزاد طبیعت ،ریشه ی من در سینه ی شاه بیشه ی دینارکوه عمقی به درازای زمان دارد ، برگهایم تاریخ ناگفته ی نسلهایی است که آمدند و رفتند یکی با تیشه و آن دیگر با تبر ،یکی آمد با تیشه بر ریشه ی من زد و دیگری با تبر شاخ و برگهایم را پرپر کرد ، مردی از کنارم با اره ی دندانه تیزی عبور کرد ،نگاهش تار و پود سینه ام را به لرزه انداخت با تبر زینش چند ضربه به اندام کهنسالم زد و با اره اش بی رحمانه چند شاخه ام را برید ،  بر سایه ام نشست  آتشی بیفروخت ،کتری سیاهی  از خرجین الاغ همنشینش بیرون آورد چایی غلیظی دم کشید و برای خودش چوبدستی تراشید . از اندام های بریده ی من شیره ی جانم بیرون می زد و او سر مست از سر کشیدن پیاله ای چای تلخ ،  نفسی  بلند به اعماق سینه اش  فرستاد. ته مانده چای غلیظ را  از دهانه ی کتری سیاه سوخته اش بر روی آتشی که برافروخته بود ریخت و آنرا خاموش و سرد نمود  از فرط خوشحالی آوازی سرداد پژواک خوش آوازش در تنگنای شاه بیشه  پیچید و تا سترگ بلند دینار کوه پیچیدن گرفت نسیم خوشی از اعماق دره برخاست برگ ها و شاخه های شاه بلوط ها از فراز شاه بیشه به رقص درآمدند و زخم های تیشه ها که بر ریشه ها خورده بود با عطر مدهوش کننده و رایحه ی روح نواز گل ها و گیاهان ، جوش خوردند و ناپدید شدند. همراه و همنشین او هم به افتخار این صدای دلنشین  و سرمست از این همه عطر دل انگیز ، عر عری کرد و سری به علامت رضایت تکان داد هر دو پیرزومندانه ساعاتی بر سایه ام لم دادند و به خوابی خوش فرو رفتند. در خواب می دید که چوب های خوش تراش مرا می برید و بار الاغش می کرد . جستی از خواب برخواست و  نگاهی دوباره به شاخه های زخم خورده ی  من انداخت یکی دیگر را نشانه کرد دندانه های تیز اره اش را به روی پیکرم می سایید و اندامم را از هم پاره می ساخت  نشست و آنقدر این چوب خوش تراش را ریش ریش کرد تا دسته ی تبرزین و اره و تیشه اش شد حالا بخشی از وجود من دسته ی تبرزینی شد تا شاخه های شاه بلوط های دیگر را از هم جدا نماید  او شاخه های مرا برید و آتش برافروخته را خاموش کرد زیادی  آب مشکش را زیر پاجوش هایم ریخت و من دور شدنش را در میان شعله های آفتابی که در حال غروب کردن بود  نظاره می کردم او  قبل از تاریکی هوا ،  دور و دور تر می شد و من نمی دانستم او را به خاطر بریدن شاخه هایم نفرین کنم یا به خاطر آب دادن پاجوشهایم تحسین نماینم من از صدها سال قبل تا به این امروز، روزهایم به همین سیاق سپری می شد . آدم ها با الاغ هایشان آمدند و نسلها رفتند،شاخه هایم را بریدند و پاجوشهایم را تیمار کردند تناقض و تعادلی در رفتار آنان دیده می شد هم می بریدند و هم تیمارمی کردند هم دوست بودند و هم دشمن ، هم آزارم می دادند و هم مهربانی را بهره ام می ساختند . اما امروز برگ دیگری ورق خورده است . جانورانی در کشاکش غروب آفتاب  سوار بر الاغ های آهنی ، زوزه کشان به پیشواز تاریکی می روند و  سینه کش دینار کوه را چون باد می نوردند . در چشم بر هم زدنی در تاریکی و ظلمات دور هم جمع می شوند . زوزه ی الاغ های آهنینشان خاموش می شود و بانگ  گوشخراش عر عر خودشان گوش هر جنبنده ای را آزار می دهد بساط افیون و مخدر را از خرجین لباسهایشان بیرون می کشند و روح خبیثشان را به پرواز در می آورند آنها با خود نه تیشه دارند و نه تبر زین ، دندانه های اره ی آنان هیچ وقت شاخه ای از شاخه های مرا نبریده است . آنان به جای تیشه و تبر زین آتش نفرت دارند و عطش سیری ناپذیر اعتیاد . گرفتار جنونی پایدار و اسیر توهم پروازی کوتاه به عمق دره ی جهالت سقوطی آزاد دارند . ساعت ها اسیر جهل و نادانی و  مدهوش تخدیر و سوختن در انتهای سیاهی و ظلمات به خوابی تلخ فرو می روند . در خواب غفلت خویش آتشی می افروزند و به جنگ با حیات وحش می روند . به جای بریدن شاخه ای و ساختن دسته ی تبر زینی آتش بر ریشه ام می زنند و چون حیوانات وحشی در دمادم گر گرفتن شعله های آتش بار دیگر روح متعفن و  نفرت انگیز خود را به رقص می کشانند و در سوختن برگهایم پایکوبی می کنند . در تاریخ این دیار کهن جانورانی درنده تر از اینان ندیده ام دیگرانی که می آمدند شاخه هایم را می بریدند و در سایه ام می نشستند  و پاجوشهایم را آبیاری می کردند و من همچنان به حیات خود ادامه می دادم  اما این خبیثان در تاریکی می آیند نه سایه می خواهند و نه شاخه ای برای بریدن ، آنان حیات و زندگی مرا می خواهند و به کمتر از سوختن و خاکستر شدن من رضایت نمی دهند .آتش خشم و جهالت  این ناکسان حیات زیبای این کوهستان را نشانه گرفته است مسئولان و مجریان قانون قبل از آنکه دیر شود باید  جلوی این آتش جهالت و دشمنی با طبیعت را گرفته و آتش افروزان را به سزای کردار غیر انسانی خویش برسانند .  ای آدم ،ای انسان ،ای اشرف مخلوقات  من جنگلم ، بلوطم  ،شاه بلوطم ،من هم حق حیات دارم همراه و همنشین و یار دیرین توام ،سوختن من خاکستر شدن آرزوهای تو خواهد بود روزی خواهد رسید که سینه ی دینارکوه و کبیر کوه خالی از ریشه های من خواهد شد . روزی خواهد رسید که آتش این جهالت جز تلی از خاکستر سوخته چیزی از آن همه زیبایی دیرین و روزگاران پیشین بر جای نخواهد گذاشت . من سوخته ام بی رمقم ، تنی رنجور و شاخه هایی سوخته و پاجوش هایی خاکستر شده دارم تو ای همنشین ،ای یار دیرین ،ای انسان ای اشرف مخلوقات مرا دریاب ،مگر نه اینکه خداوند سبحان که پروردگار و خالق من و توست ،تو را به خاطر عقل و فهم و شعورت بر من درخت و جانور برتری داد پس چرا اینقدر دشمنی و جهالت . این آتش افروزی تو ای آدم نما ، با کدام معیار عقلی ،اخلاقی و انسانی سازگار است ؟ برخی از شما آدم نماها روی جانوران درنده را هم سفید کرده اید آنان برای بقاء و ماندن به اندازه ی نیاز می خورند  اما شما نه به اندازه ی نیاز که برای نابود کردن تلاش می کنید . ای کاش  تو ای آدم نما در جمع با صفای ما جانوران و گیاهان نبودی که اگر اینگونه بود دنیا پر از مهر و صفا و زیبایی و مهربانی بود . برای تو ای آدم نما متاسفم که داد آدمیت و انسانیت سر می دهی اما مشق نابودی و سوختن می نویسی  امیدوارم در آتش جهالتی که برافرخته ای همچون شاخ و برگهای سوخته ام خاکستر شوی همین را بدان که عقوبت این آتش افروزی دامن خبیثت را خواهد گرفت .
                                            ( با احترام جنگل بلوط دینارکوه)
" نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد 
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد 
گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد 
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را " 
(شعر منتسب به شریعتی)
(شاه بیشه منطقه ای زیبا و بکر در دینارکوه آبدانان است که شناسنامه ی آن به شمار می رود متاسفانه از روز گذشته دجار آتش سوزی شده و بخشهای زیادی از حیات وحش زیبای آن از بین رفت)
                                  ( نویسنده :محمد نعمتی)



[ پنجشنبه 8 مرداد 1394 ] [ 12:35 ب.ظ ] [ محمد نعمتی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

محمد نعمتی هستم متولد بیستم بهمن 1352 روستای هزارانی (شهرستان آبدانان)فوق لیسانس تاریخ و فلسفه آموزش و پرورش ، بیش از بیست و پنج سال سابقه خدمت در آموزش و پرورش( ۱۱ سال كارشناس اداری ) یك دوره چهار ساله عضو شورای اسلامی هزارانی - بیش از ۱۰ سال عضو شورای حل اختلاف - در دانشگاه آزاد اسلامی ، جهاد دانشگاهی و آموزشهای ضمن خدمت فرهنگیان تدریس داشته ام . نوشتن را بیش از هر سرگرمی دیگری دوست دارم یاد گرفته ام حرفم را بدون لكنت زبان و با حفظ احترام و رعایت حقوق دیگران به زبان آورم . مفتخرم كه خداوند توفیقی نصیب نمود تا در ایجاد سازش صدها اختلاف خانوادگی سهمی كوچك داشته باشم چرا كه به این كلام گهر بار رسول اعظم حضرت محمد(ص) باور دارم كه هیچ عبادتی برتر از ایجاد صلح و سازش میان مردم نیست و معلمی را تنها هنر خود می دانم پس از حدود دو سال از شروع به كار این وبلاگ این چند سطر را علیرغم میل باطنی ام و به اصرار برخی همراهان عزیز كه از میزان تحصیلات و ارتباط آن با نوشته هایم سؤالاتی داشتند نگاشتم باشد كه مورد رضای حق تعالی و مقبول همراهان عزیز واقع شود .
موضوعات
آمار سایت
  بازدیدهای امروز : نفر
  بازدیدهای دیروز : نفر
  كل بازدیدها : نفر
  بازدید این ماه : نفر
  بازدید ماه قبل : نفر
  تعداد نویسندگان : عدد
  كل مطالب : عدد
  آخرین بروز رسانی :
لینک های مفید
امکانات وب