آنچه باقیست فقط خوبی هاست .
در کله پزی ها هم 'زبان' از 'مغز' گرانتر است،درست مثل جامعه ای که چرب زبان ها از عاقلان ارزشمندترند...
نویسندگان

آخرین دیدار

چند سال پیش فردی  را می شناختم که از بنده ی  خدائی  طلبکار بود با دادخواستی  به شورای حل اختلاف آمد و ازاو شاکی بود که فلانی طلبش را پرداخت نمی کند  پس از ثبت پرونده و صورتجلسه  اظهارات خواهان ، وقتی برای طرفین تعیین و به آنها ابلاغ کردیم ، در وقت مقرر هردو در جلسه ی شورا حاضر  شدند ابتدا از خواهان (طلبکار) خواستیم تا ادعا و مستندات خویش را مطرح نماید مبلغ مورد ادعای ایشان خیلی زیاد نبود . خوانده (بدهکار) پس از شنیدن ادعای خواهان و دلائل و قرائن ،  قبول داشت که به ایشان بدهکار است ولی در کمال ناباوری گفت من بدهکار هستم ولی پول  ایشان را پرداخت نمی کنم از نامبرده خواستم دلیل این کار را بیان نماید گفت دوست ندارم بدهی ایشان را پرداخت نمایم هر کاری که از دستش برمی آید انجام دهد  گفتم برادرعزیز بدهی را باید پرداخت کرد مال مردم خوردن عاقبت خوشی ندارد شما خودتان اعتراف می کنید که مال ایشان را برده اید به جای پرداخت بدهی و جلب رضایت ، گردنکشی  نکنید این کار شما نه تنها از نظر شرع مقدس اسلام  و عرف مردم جایز نیست بلکه از منظر و نگاه قانون هم مجازات دارد اگر ندارید یا نمی توانید بدهی خود را تسویه کنید حرفی نیست ما از خواهان می خواهیم اگر مقدور است هم به شما تخفیف بدهد و هم فرصت بیشتری برای ادای دین در اختیار شما قرار دهد متاسفانه در پاسخ گفت من نه از ایشان تخفیف می خواهم و نه فرصت ، اما  پول ایشان را هم  نمی دهم شما هم هر کاری دوست دارید انجام دهید این جملات را گفت و اجازه ی رفتن خواست گفتیم که اظهارات شما صورتجلسه شده اگر مایل هستید امضاء کنید تا مطابق قانون رای مقتضی صادر و به شما ابلاغ شود اگر هم تا آن موقع تصمیمتان عوض شد  ما آمادگی داریم تا بین شما سازش برقرار نماییم پس از مطالعه و ملاحظه ی اظهارات ، صورتجلسه را امضاء و خداحافظی نمود از خواهان خواستیم که فرصت بیشتری دهد تا مجدداً با ایشان صحبت کنیم شاید دلخوری داشته باشد و موضوعی سبب رنجش نامبرده  شده که دست به چنین رفتاری زده است ایشان نیز از باب همکاری پذیرفتند تصمیم گرفتیم یک جلسه ی دیگری  با نامبردگان تشکیل دهیم از دبیر شورا خواستم برای هفته ی بعد وقتی را تعیین و به نامبردگان تلفنی و کتبی ابلاغ نماید روز جلسه خواهان تا پایان وقت در دفتر شورا حضور داشت ولی از خوانده خبری  نشد و تلفن ایشان نیزدر دسترس نبود از خواهان خواستیم چون میزان طلبشان خیلی زیاد نیست و خوانده نیز عیال وار است و از نظر مالی وضعیت خوبی ندارد اگر مقدور است به حرمت رفاقت دیرینه ای که با هم داشتند از شکایت خود صرفنظر کرده و از منظر نگاه رحمانی اسلام گذشت را پیشه ی خود سازد و چنانچه مایل نیست ما رای مقتضی را صادر و به طرفین ابلاغ خواهیم نمود  نامبرده سکوتی کرد و گفت جلسه ی دیگری ما را دعوت کنید اگر خواستم رضایت دهم در آن جلسه به شما اعلام خواهم کرد ما هم پذیرفتیم و برای روز چهارشنبه هفته ی بعد وقتی را تعیین و به نامبردگان ابلاغ نمودیم روز چهارشنبه صبح خبردار شدیم که خوانده در اثر ناراحتی و عارضه ی قلبی دار فانی را وداع نموده است خیلی متاسف شدم ساعت دو بعد از ظهر  تشییع جنازه ی ایشان بود من هم مانند شهروندان عزیزی که در مراسم تدفین و تشییع همشهریان خود با شکوه تمام شرکت می کنند حاضر شدم هنگام مراسم تلقین و تدفین چشمم به خواهان افتاد که در گوشه ای از قبرستان هزارانی در میان جمعیت تشییع کننده حاضر بود به آرامی به او نزدیک شدم دستم را روی شانه اش گذاشتم سلام علیکی نمودم گفتم می خواهم چند دقیقه ای با هم حرف بزنیم کمی از جمعیت جدا شدیم گفتم حالا می خواهی چکار کنی  ؟ فلانی رفت و بدهی تو را پرداخت نکرد به خاطر رضای خدا و نجات این مرحوم از فشار قبر از طلب خودت گذشت کن تا خدا از تو خشنود شود گفت اتفاقاً الان موقع خوبی  است که طلبم را از او بگیرم آمده ام تا به جای فاتحه برایش لعنت بفرستم و نشانش دهم که از حقم نخواهم گذشت  از خدا می خواهم تا عذابش رابیشتر کند گفتم فلانی ما مسلمان هستیم همین خدائی که من و تو او را پرستش و به درگاهش دعا می كنیم  به جای انتقام گذشت را به ما توصیه و سفارش فرموده  است دستش را گرفتم گفتم من از تو کوچکتر هستم  خواهش می کنم پس از پایان مراسم با هم برویم هم فاتحه ای بخوانیم و هم متوفی را حلال کن  گفت حالا برویم تا بعد ،  وارد جمعیت شدیم مراسم رو به پایان بود  ساعت کار شورا چهارعصر بود هنوز فرصتی زیادی وجود داشت مردم کم کم قبرستان را ترک کردند وفقط اطرافیان و نزدیکان متوفی باقی ماندند  خواهان را دیدم که هنوز در اطراف قبر مانده بود و خودش را مشغول خواندن فاتحه برای قبر دیگری نموده بود احساس می کردم با خودش خلوت نموده است نخواستم مزاحم افکارش شوم فقط نزدیکش رفتم گفتم توی دفتر شورا منتظرت هستم  ، ساعتی از کار ما نگذشته بود که خواهان در جلسه ی شورا حاضر شد گفت می خواهم رضایت بدهم  صورتجلسه ی گزارش اصلاحی را آماده نمودم  گفتم من مطمئنم تو رضایتت را به خوانده داده ای ، آهی کشید ، اشک در چشمانش حلقه زد زنگار زندگی بر پیشانی نجیب اوخطهای درشتی را نشانده بود ابروان پر پشتش را گرهی کشید  و یاد روزهائی افتاد که با خوانده همسفر و هم قطار بودند از دوران خدمت سربازی خود با خوانده گفت و سفرهایی که با هم به مرخصی می آمدند از روزهایی که برای کارگری به شهرهای دیگر رفتند پیرمرد کوله باری از خاطرات تلخ وشیرین داشت  دستی به صورتش کشید و گفت  خدا رحمتش کند سر مزار حلالش کردم  گفت من و فلانی دوستان قدیمی بودیم باهم هم قطار بودیم  عمری  در شادی و مصیبت شریک و سر یک سفره  نان ونمک هم را خورده بودیم خدا لعنت کند شیطان، که رفاقت ما را به هم زد. گفت  تصمیم داشتم  امروز در حضور شما از حقم بگذرم و رضایت دهم و رفاقتهای گذشته مان را با هم تازه کنیم ولی دست تقدیر ما را برای همیشه از هم جدا کرد پیرمرد بلند شد با دستانی لرزان و چشمانی خیس  در حالی که بغض گلویش را فشرده بود به عصایش تکیه زد ، انگشتش را با جوهر استامپ آغشته  و رضایت خود را اعلام کرد صورتش را برگرداند با قدمهای لرزان دور شد پیرمرد رفت و ما همچنان رفتنش را نظاره می كردیم  نگاهم به گزارش اصلاحی افتاد جای اسم خوانده خالی بود یاد هیاهو و گردنکشی هایش افتادم که همین چند روز پیش مرتب از روی صندلی بلند می شد و با تندی می گفت من پولت را نمی دهم هر کاری از دستت بر می آید کوتاهی نکن . یاد این دنیای کوچک افتادم که حتی به گردنکشان نیز رحم نمی کند جلوی نام خوانده نوشتم مرحوم  ..... و خط تیره ای کشیدم صورتجلسه را امضاء و برای شادی روحش صلواتی زمزمه نمودم پرونده اش را بستم و به یاد روزی افتادم که طومار هر کدام از ما برای همیشه در هم پیچیده و بسته خواهد شد   گاهی اوقات که مراسم تشییع و تدفینی بود یا برخی پنجشنبه ها که به قبرستان هزارانی می رفتم او را می دیدم که سر مزار خوانده( که آخرین بار در همان جلسه ی شورا  برای همیشه ازما خداحافظی کرد ) می رفت و برای آمرزش دوست قدیمی اش فاتحه می خواند دست تقدیر روزگار ، چند سال بعد خواهان را نیز به وادی مرگ کشاند و او هم از دنیا رفت . امروز که من این خاطره را می نویسم خواهان و خوانده با کوله باری از اعمال نیک و بد در زیر خروارها خاک پوسیده اند و فقط سنگ قبری از آنها باقی مانده است هر چند  روی سنگ مزار هیچکدام از آنها واژه های  خواهان یا خوانده  نوشته نشده است  ولی آنها و من و شما همه خوانده هستیم بدهکار روزهایی که به ما فرصت  زیستن عطا شد ولی با غفلت  و غرور بر بادش دادیم امروز و فرداها  نوبت من و شما و دیگران هم خواهد رسید یاد آیه ی شریفه ی قرآن کریم افتادم که می فرماید: به حساب خود رسیدگی کنید قبل از آنکه به حساب شما برسند ......آوای باد انگار آوای خشکسالیست / دنیا به این بزرگی یک کوزه ی سفالیست / باید که عشق ورزید / باید که مهربان بود / زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست زنده باشید و زیبا زندگی نمایید ( محمد نعمتی )





[ یکشنبه 14 شهریور 1395 ] [ 05:00 ب.ظ ] [ محمد نعمتی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

محمد نعمتی هستم متولد بیستم بهمن 1352 روستای هزارانی (شهرستان آبدانان)فوق لیسانس تاریخ و فلسفه آموزش و پرورش ، بیش از بیست و پنج سال سابقه خدمت در آموزش و پرورش( ۱۱ سال كارشناس اداری ) یك دوره چهار ساله عضو شورای اسلامی هزارانی - بیش از ۱۰ سال عضو شورای حل اختلاف - در دانشگاه آزاد اسلامی ، جهاد دانشگاهی و آموزشهای ضمن خدمت فرهنگیان تدریس داشته ام . نوشتن را بیش از هر سرگرمی دیگری دوست دارم یاد گرفته ام حرفم را بدون لكنت زبان و با حفظ احترام و رعایت حقوق دیگران به زبان آورم . مفتخرم كه خداوند توفیقی نصیب نمود تا در ایجاد سازش صدها اختلاف خانوادگی سهمی كوچك داشته باشم چرا كه به این كلام گهر بار رسول اعظم حضرت محمد(ص) باور دارم كه هیچ عبادتی برتر از ایجاد صلح و سازش میان مردم نیست و معلمی را تنها هنر خود می دانم پس از حدود دو سال از شروع به كار این وبلاگ این چند سطر را علیرغم میل باطنی ام و به اصرار برخی همراهان عزیز كه از میزان تحصیلات و ارتباط آن با نوشته هایم سؤالاتی داشتند نگاشتم باشد كه مورد رضای حق تعالی و مقبول همراهان عزیز واقع شود .
موضوعات
آمار سایت
  بازدیدهای امروز : نفر
  بازدیدهای دیروز : نفر
  كل بازدیدها : نفر
  بازدید این ماه : نفر
  بازدید ماه قبل : نفر
  تعداد نویسندگان : عدد
  كل مطالب : عدد
  آخرین بروز رسانی :
لینک های مفید
امکانات وب